از
امام صادق(ع) روایت شده که فرمود: داخل حمام مشو مگر آن که در درونت چیزي از غذا باشد و این براي بدن بهتر است ونیز زمانی که معده پر است از رفتن به حمام پرهیز کن، به این معنی که در حال گرسنگی و در حال سیري و امتلاء معده به حمام نروید.در جایی دیگر حضرت می فرماید: اگر بخواهی گوشت بدنت زیاد گردد در حالت سیري به حمام برو و اگر بخواهی از گوشت بدنت کم شود در حالت ناشتا به حمام برو.منظور این است که در هر دو حالت گرسنگی و سیري حمام رفتن زیان آور است.
از مردي به نام سلیمان الجعفري روایت شده که گفت: مریض شدم تا به حدي که گوشت بدنم آب شد،پس وارد شدم بر حضرت رضا (ع) .فرمود: آیا دوست داري که گوشت بدنت بازگردد، گفتم : بلی .فرمود: مقید باش به حمام رفتن، اما یک روز در میان، زیرا این چنین حمام رفتن باعث می شود که گوشت بدنت به تو باز گردد،و بر حذر باش از هر روز حمام رفتن زیرا هر روز حمام رفتن باعث بر سل می شود.
برچسب:
نویسنده: سید

ماه مبارک رمضان، با شکوه و شوکتی شگرف، دوباره به روی مشتاقان شرافت، آغوش می گشاید و با هلال محرابی اش، هلهله ی اهل پارسایی و پروا می انگیزد و غوغای غفران و همایش هدایت می آغازد و اینک با ضمیری شادمانه و نیازی عاشقانه در قدوم بهاران معنویت در این حرارت طبیعت، غنچههای غنوده در پرچین پرهیز می افشانیم و هم آوا با مولای منتظران، خوش آمدش می گوییم. شکرا که دوباره ابواب بهشت را گشودند و دریغا اگر با بال بصیرت به اوج رحمت و رهایی نرویم و از این فرصت فرید فیض، بهره ور نشویم.

برچسب:
نویسنده: سید

چفیــه یعنـی کودتای اشـــک ها
کربلائیهـــا و آب مشـــــک ها
چفیـه یعنی سـفره نـان شهیـــد
چفیـــه یعنی نوگلان روسپیـــد
چفیــه یعنی می پرستی با خــدا
چفیـه یعنی فرش پای لالـــه ها
چفیـه یعنی حـــوله آب وضــو
چفیــه یعنی حوله خون شهیــد
جانمــاز سرخ و گلگون شهیـد
چفیــه یعنی کوله بار عشق و نـاز
گفتگــوی عاشــــقانه با نمــاز
چفیه یعنی مـاه و آب و آفتـــاب
عشق بازی در مسیر بوتـــــراب
چفیه یعنی پرزدن در اوج نــــور
همنشینی با شفاعت با غــــــرور
برچسب:
نویسنده: سید

تقوا
تقوا در لغت به معنای خود نگهداری و پرهیز است و در اصطلاح دینی به معنای خویشتنداری از چیزی است که زیان آخرتی دارد. و به عبارت دیگر تقوا یعنی پرهیز از گناه و انجام واجب است. از امام صادق (ع) سوال شده که تقوا چیست؟ حضرت فرمودند: تقوا آن است که خداوند تو را در جایی که امر کرده ا ست غایب نبیند و در جایی که نهی کرده مشاهده نکند.
تقوا اصلیترین ویژگی هر مسلمان است که خداوند و اولیای دینی به رعایت آن دستور دادهاند خداوند در قرآن فرموده است:
«واتقواالله واعلمو ان الله معالمتقین» پرهیزکار باشید و بدانید خداوند با پرهیزکاران است.
عشق به خداوند
عشق عبارت از محبت شدید است و محبت در لغت به معنای رغبت و تمایل به چیزی لذتبخش است. معنای اصطلاح محبت عبارت از حلقهای است که شما را به شئی دیگر متصل میکند بنابراین محبت و دوستی یک حقیقت درونی است که ظرف آن قلب انسان است و از مقوله لفظ نمیباشد. خانگاه عشق و محبت یکی از سه مورد عقل، فطرت و شهوت میباشد محبتی که برخاسته از عقل است محبتی ارزشی و بدور از وسواس شیطانی و هیجانهای شهوانی است و بهترین نوع محبت است که نمونه آن محبت خداوند، اولیاء خدا و ارزشهای الهی است. و محبت خداوند حلقهای است ضروری، ذاتی، حقیقی، ارزشی، معقول، مطلق و دارای پاداش که انسان یا هر موجودی دیگر را به خدای متعال متصل میکند. بنابراین محبت خداوند یک محبت عامل است و دیگر محبتها ناقص ست. تنها تفاوت محبت و عشق در این است که عشق حلقهای شدید است به خداوند. بنابراین بیشترین محبت و عشق بندگان باید به خداوند اختصاص یابد. و این عشق یک عشق یک طرفه نیست. بلکه خداوند هم عاشق بندهاش میگردد در این صورت عبد و معبود، عاشق و معشوق یکدیگر میشوند و این بالاترین افتخاری است که نصیب بنده عاشق خدا میگردد.
برچسب:
نویسنده: سید

بسیجی کیست؟
*بسیجی کسی است که برای ارزشهای اسلام اهمیت قائل است. معتقد به خداست. خاضع و خاشع در مقابل پروردگار عالمیان است. در دل مشتاق صلاح است.
میخواهد صالح باشد. میخواهد پاک باشد، میخواهد از رذایل اخلاقی دور باشد. می خواهد که روز به روز به فرمان خدا زندگی کند. او این را سعادت میداند. سعادت را در شهوات زندگی نمیداند. سعادت را در این نمیداند که لباسهای رنگارنگ بپوشد.
بسیجی بلند همت است. خواستههای او بزرگ است. خواستة او اعتلای کشور است خواسته او نجات آحاد بشر است. خواسته او این است که در جامعه فساد نباشد، فقر نباشد تبعیض نباشد، بیعدالتی نباشد. خواسته او این است که دشمن بر او مسلط نباشد. از این که زیر پرچم آمریکا و یک قدرت دیگر زندگیکند و مثل حیوانات بچرد بیزار است. برای او فرق میکند که بر کشور او چه کسی فرمان براند. یک انسان فاسد, یک فاسق و فاجر یک فرد بیگانه، یا بندگان صالح خدا، این برایش تفاوت میکند…
بسیج یک احساس نیست، یک حرکت صرفاً از روی احساسات سطحی نیست. یک حرکت بیریشه نیست، بسیج یک حرکت منطقی و عمیق اسلامی و منطبق بر نیازهای امروز دنیای اسلام … است.
برچسب:
نویسنده: سید
*این پرسشی است که بارها به ذهن هر شهروندی خطور کرده و هرکس به تناوب آگاهی خود از این دو واژه، پاسخی برای آن دست و پا کرده است.
یکی فکر میکند که بسیج محلی برای آموزش و سازماندهی افراد مسلح برای دفاع از امنیت کشور است، دیگری بسیج را کانونی برای برقراری نظم عمومی میشناسد، نفر سوم می اندیشد که بسیج، مرکز تقویت و تحکیم باورهای فرهنگی و اعتقادی و فضایل اخلاقی است، یکی هم گمان می کند از طریق بسیج میتوان کالاهای اساسی و کمیاب را میان شهروندان توزیع کرد، آن یک به هنگام اجرای یک طرح گسترده و همگانی واکسیناسیون، یاد بسیج میافتد و بالاخره کسانی هم هستند که از دریچه این شعار به بسیج نگریستهاند: «توپ، تانک، بسیجی دیگر اثر ندارد» به زعم اینان هم لابد، بسیج، کانون خشونت و سرکوب بسیجی چیزی معادل توپ و تانک قلمداد میشود! اما به راستی بسیج چیست و بسیجی کیست که تا این حد متنوع دربارهاش قضاوت شده و میشود؟
نیروی مسلح، آیا نشانی درست و کاملی از بسیج است در این صورت، تفاوت آن با ارتش و سپاه چیست؟ یا اگر او را به عنوان حافظ نظم اجتماعی معرفی کنیم، پس نیروی انتظامی چه میشود؟ همین طور با وجود مراکز فرهنگی نظیر وزارت ارشاد، سازمان تبلیغات، حوزهها و کانونهای دینی و فرهنگی دیگر، بسیج در این زمینهها چه کاره است؟ با وجود وزارت بازرگانی و سازمانهای صنفی اقتصادی و غیره چه جایی برای بسیج اقتصادی است؟ وقتی امور بهداشتی و درمانی یاری رسانی و مددکاری اجتماعی متولیانی همچون وزارت بهداشت و درمان، بهزیستی، کمیته امداد دارد، دیگر چه نیازی به بسیج و بسیجیان است که پای در این میدانها نهند؟
برچسب:
نویسنده: سید

یا علی باز از خدا دستی به همراه بسیج
یا علی خون حسینت کی رود از یادها
گو ببیند زینب این غوغای خونخواه بسیج
تا علمدارش گشاید بال شاهین علم
می دهد فرمان حسینت کو بود شاه بسیج
اشک و خون می بارد از آفاق آذربایجان
خود به مژگان رفت آذربایجان را بسیج
می زداید دود آه خیمه های سوخته
خیمه و خرگاه زد در کربلاآه بسیج
کور دل بودند اهل کوفه و بیعت شکن
قوم سلمان است این قوم دل آگاه بسیج
غرش ای شیر خدا ببر و پلنگ خفته را
تا شود صدامیان خرگوش و روباه بسیج
لشکر اسلام شد چون سیل وطوفان در خروش
کفر اگر خود کوه باشد می شود کاه بسیج
روز کین و انتقام است از گروه حرمله
چند باشد داغ اصغر زجر جانکاه بسیج
رهبر از نصر من الله داد فرمان جهاد
تا رسد فتح قریب از نصرت الله بسیج
صد هزار از “بیست میلیون” رهسپار جبهه هاست
تا بیفتد خرمگس در دام جولاه بسیج
رغبت و شوق شهادت خرمنی انباشته است
حاش لله نیست یک جو، هرگز اکراه بسیج
کربلاتشنه است و بر سقای خود چشم انتظار
طلعت ماه بنی هاشم بود ماه بسیج
با شعار یا محمد شیعه و سنی یکیست
نیست جز قرآن و حق ذکری در افواه بسیج
این سفر با “فتح پایان” باز می گردد سپاه
می دهد پایان به فتح گاه و بی گاه بسیج
استاد شهریار
برچسب:
نویسنده: سید

پیشینه تشکیل بسیج
سـابـقـه تـشـکـیل بسیج مردمى در اسلام به تشکیل اوّلین حکومت اسلامى توسّط پیامبر(ص ) درمدینه بازمى گردد.
برچسب:
نویسنده: سید
تا سال 1945 میلادی غالب جنگ ها "جنگ سخت" بود. پس از آن با توجه به دو قطبی شدن جهان به بلوک شرق و بلوک غرب، دور جدیدی از رقابت ها میان آمریکا و شوروی سابق آغاز شد که به "جنگ سرد" مشهور شد. جنگ سرد ترکیبی از جنگ سخت و جنگ نرم بود که طی آن دو ابر قدرت در عین تهدیدهای سخت از رویارویی مستقیم با یکدیگر پرهیز می کردند.
با فروپاشی شوروی در سال 1991 میلادی و پایان جنگ سرد کارشناسان بخش جنگ در ایالات متحده با استفاده از تجارب دو جنگ جهانی و دوران جنگ سرد دریافتند که می شود با هزینه کمتر و بدون دخالت مستقیم در سایر کشورها به اهداف سیاسی، اقتصادی و... دست یافت که در ادبیات سیاسی جهان به جنگ نرم شهرت یافت.
برچسب:
نویسنده: سید

حاکمش نائب امام زمان است
و پاک ترین رهبر جهانست
قدرت بسیجیانش، کابوس اهریمنان است
اینجا کمی اجناس گران است
چون که تحریم دشمنان است
اما شیعه صبور و قهرمانست
هدف ما از زندگی نان نیست
حفظ ایمان است
زندگی همچو امتحان است
کسی قبول میشود که در خط شهیدانست
پیروی از ولایت وصیت آنانست
شیعه غیور و باوجدانست
حامی فلسطین بلکه تمام مظلومانس
برچسب:
نویسنده: سید

عطر سرخ شهادت،
ازگلی ایستاده سربلند
بمانندجام ارغوانی عشق
جاریست؛
وتو سرشار از مستی
سرگشتهای و سرمستی
بهدنبال نشان صاحب آن عطری
ولیچه فرقت میکند؟
چهبه مشرق روی یا مغرب روی عطر است
کهبیشتر و بیشتر تو را مست میکند
دورنمیشود که نزدیکش بیایی!
نهنام و نه نشانی از گل
نهخمار توان شد از جام سرخ عشق
فقطعطر و عطر و عطر...
تابخوانی برای وارثان فاطمه زهرا (س(
گلی گم کرده ام...
برچسب:
نویسنده: سید
ادامه در ادامه مطلب.
برچسب:
نویسنده: سید
برچسب:
نویسنده: سید
برچسب:
نویسنده: سید
برچسب:
نویسنده: سید
(اعراف) آیه 96
زیارت اهل بیت (ع) ،انس و محبت آنان در دل می افزاید و انسان را به طاعت و تبعیت از آنان وا می دارد.
در روایتی به برکت زیارت اهل بیت (ع) چنین اشاره شده است ؛ راوی می گوید: به محضر حضرت فاطمه سلام علیه عالم مشرف شدم ؛ پس حضرت در سلام کردن بر من پیشی گرفت و به من فرمود : چه چیز تو را به اینجا آورد ؟ گفتم : برکت جستن ؛ حضرت فرمود : پدرم - که مقامشان او را روشن است - به من فرمود , هر کس به او و من سه روز سلام کند ، بهشت را بر او واجب کند . به ایشان گفتم : در حیات و زندگی او و شما ؟ حضرت فرمود : آری ، و همچنین بعد از مرگ ما .
(بحارالانوار)ج97،ص194
برچسب:
نویسنده: سید
ومن الله توفیق...
برچسب:
نویسنده: سید
فرا رسیدن ماه مهمانی خدا ، ماه رمضان را به همه شما عزیزان تبریک و تهنیت عرض میکنم.
برچسب:
نویسنده: سید
ولادت امام حسین(ع) رو به همه مسلمین جهان تبریک می گوییم و به حق همین امام معصوم ما ، خدا انشاءالله گره از کار همه ی ما باز کنه.
و من الله توفیق ...
برچسب:
نویسنده: سید
<هر که خوش دارد مرگش به تاخیر افتد و روزی اش افزون شود با خویشانش پیوند برقرار کند.>
1.رسول الله(ص)
2. امام علی(ع)
3.امام حسین(ع)
4.امام صادق(ع)
لطفا گزینه صحیح را در بخش(نظر بدهید) به همراه نام و ایمیل ثبت کنید.
ومن الله توفیق...
برچسب:
نویسنده: سید
مسابقه وبلاگ (مبارز) از روز 1391/4/1 شروع میشود ؛ لطفا انتقاد و پیشنهاد های خودتون رو در بخش نظر ثبت کنید.
ومن الله توفیق....
برچسب:
نویسنده: سید
جَناحیه، فرقهای از غالیان، پیروان عبداللّه بن معاویة بن عبداللّه بن جعفربن ابی طالب. چون جدّ عبداللّه بن معاویه *، جعفربن ابیطالب *، ملقب به ذوالجناحین بوده است، این فرقه را جناحیه خواندهاند (رجوع کنید به علیبن اسماعیل اشعری، ص 6؛ جرجانی، ص 111). نام معاویه، منسوب به پدر عبداللّه، نیز برای این فرقه ذكر شده است (رجوع کنید به سعد بن عبداللّه اشعری، ص 42).
درباره پیدایی این فرقه اقوال متعددی مطرح شده است. به نوشته عبدالقاهر بغدادی در الفرق بین الفرق (ص 245ـ246)، وقتی مُغیریه، پیروان مغیره بن سعید * (از غالیان قرن دوم)، از وی تبرّی جستند و در طلب امام از كوفه به مدینه رفتند، در آنجا با عبداللّهبن معاویه برخورد كردند. عبداللّه با این ادعا كه بعد از علی علیهالسلام، كسانی كه از صلب او هستند، شایسته امامتاند، آنان را به سوی خود دعوت كرد. آنان نیز با او بیعت كردند و به كوفه بازگشتند؛ اما، برخی منابع دیگر (برای نمونه رجوع کنید به نوبختی، ص 32؛ سعدبن عبداللّه اشعری، ص 39) پیدایی جناحیه را با بروز اختلاف میان پیروان ابوهاشم عبداللّهبن محمدبن حنفیه پس از مرگ وی توضیح دادهاند. پس از درگذشت ابوهاشم، گروهی از پیروانش قائل شدند كه وی عبداللّهبن معاویه را وصی و امام پس از خود معرفی كرده، اما چون عبداللّه در هنگام وفات وی كودك بوده، ابوهاشم این راز را به صالحبن مدرك گفته است تا زمانی كه عبداللّه بالغ شد راز را با وی در میان بگذارد. گروهی دیگر، كه حربیه * خوانده میشوند، پیرو عبداللّهبن عمروبن حرب كندی شدند كه خود را امام نامید، اما وقتی علم و دیانتی را كه شایسته امام بود در او ندیدند، برای یافتن امام به مدینه رفتند و با عبداللّهبن معاویه ملاقات كردند. او آنان را به سوی خود دعوت كرد و آنان نیز امامت وی را پذیرفتند (سعد بن عبداللّه اشعری، ص 41؛ علیبن اسماعیل اشعری، ص 22؛ نشوانبن سعید حمیری، ص 160). قول دیگر آن است كه عبداللّهبن معاویه به كوفه رفت و در آنجا جماعتی از كوفیان، كه عقیده داشتند بنیهاشم برای خلافت سزاوارتر از بنیامیهاند، او را به خروج بر امویان تحریك كردند. وی پس از خروج، در كوفه در سال 127 ادعای امامت نمود و عدهای از مردم كوفه و مدائن با او بیعت كردند (ابوالفرج اصفهانی، ص 114؛ ابنكثیر، ج 10، ص 37).
با توجه به این اقوال، میتوان گفت پس از آنكه عبداللّهبن معاویه، با ادعای امامت، مردم را به سوی خویش دعوت كرد، گروههای مختلفی چون مغیریه و حربیه و افرادی از بنیهاشم (مانند ابوجعفر منصور سفاح و عیسیبن علی) و بنیامیه (مانند سلیمانبن هشامبن عبدالملك و عمربن سهیلبن عبدالعزیزبن مروان) به او پیوستند (رجوع کنید به بلاذری، ج 2، ص 64؛ ابوالفرج اصفهانی، ص 115، 139).
جناحیه نصب امام را از طریق وصایت میدانستند و معتقد بودند همان طور كه امامت علی علیهالسلام با وصیت پیامبر ثابت شده است، امامت عبداللّهبن معاویه نیز با وصیت ابوهاشم ثابت میشود (سعدبن عبداللّه اشعری، ص 39ـ40؛ نیز رجوع کنید به نوبختی، همانجا). آنان همچنین به حلول و تناسخ معتقد بودند و میگفتند ارواح از بدنی به بدنی دیگر منتقل میشوند. به گمان آنان روح خدا در آدم حلول كرد و از او به دیگر پیامبران رسید تا به حضرت رسول صلیاللّهعلیهوآلهوسلم، سپس در علی و فرزندانش حسن و حسین علیهمالسلام و محمدبن حنفیه و از محمدبن حنفیه در فرزندش ابوهاشم و از او در عبداللّهبن معاویه حلول كرد (سعدبن عبداللّه اشعری، ص 42؛ بغدادی، ص 255؛ شهرستانی، ج 1، ص 244؛ نشوانبن سعید حمیری، ص 161). عبداللّهبن معاویه نیز ادعای نبوت و در عین حال الوهیت میكرد (شهرستانی، همانجا). همچنین جناحیه بر این باور بودند كه ارواح یاران پیامبر در تن ایشان جای گرفته است و ازاینرو نام آنها را بر خویش مینهادند (سعدبن عبداللّه اشعری، ص 48؛ نوبختی، ص 39). بر همین اساس، اعتقاد به فنا ناپذیری جهان، نفی معاد و بهشت و دوزخ اخروی، و منحصر دانستن ثواب و عقاب به زندگی دنیوی، از اعتقادات ایشان شمرده شده است. آنان معتقد بودند كه آخرت همان آسمان است و كسانی كه عمل صالح انجام دادهاند به آسمان میروند و زمین نیز برای بدكاران، جای عذاب است (سعدبن عبداللّه اشعری، ص 41؛ علیبن اسماعیل اشعری، ص 6؛ بغدادی، ص 246؛ شهرستانی، ج 1، ص 244ـ245؛ نشوانبن سعید حمیری، همانجا).
گفتهاند كه آنان با تأویل آیه «لَیسَ عَلَیالَّذینَ امَنُوا و عَمِلُوا الصّالِحاتِ جُناحٌ فیما طَعِمُوا...» (مائده: 93) محرّماتی، از قبیل گوشتِ مردار و شراب و زنا و لواط، را حلال شمردند و آیه مذكور را ناسخ آیه سوم سوره مائده دانستند (رجوع کنید به سعدبن عبداللّه اشعری؛ بغدادی؛ نشوانبن سعید حمیری، همانجاها). همچنین وجوب عبادات را ساقط و برای عبادات و محرّمات مصادیقی ذكر كردند، چنانكه گفتند عبادات (مثلاً نماز، روزه، حج) همان كسانی هستند كه دوستی آنها واجب است (یعنی اهل بیت علی علیهالسلام) و محرّمات مذكور در قرآن، كنایه از قومی است كه كینه و بغض داشتن به آنها واجب است (بغدادی، همانجا). از دیگر اعتقادات آنان، همچون اكثر غالیان، این بود كه هركس امام را بشناسد، هر چه بخواهد میتواند انجام دهد و هرگونه تكلیف از او برداشته میشود و به كمال و بلوغ میرسد (سعدبن عبداللّه اشعری، ص 39؛ شهرستانی، ج 1، ص 245). پیروان عبداللّهبن معاویه این ادعای وی را كه علم غیب میداند، باور داشتند (بغدادی، همانجاها؛ علیبن اسماعیل اشعری؛ بغدادی، همانجاها؛ شهرستانی، ج 1، ص 244).
پس از مرگ عبداللّهبن معاویه، جناحیه به چند فرقه تقسیم شدند. برخی از پیروان عبداللّهبن معاویه معتقد بودند كه او نمرده است و در كوهی در اصفهان به سر میبرد و باز خواهد گشت تا رهبری بنیهاشم را برعهده گیرد. عدهای میگفتند او همان مهدی منتظر است كه امور مردم را اصلاح و زمین را پر از عدل خواهد كرد (نوبختی، ص 35؛ علیبن اسماعیل اشعری، ص 22ـ23؛ شهرستانی، ج 1، ص 245؛ نشوانبن سعید حمیری، همانجا). دستهای از ایشان معتقد بودند كه عبداللّهبن معاویه وفات یافته و كسی را نیز به جانشینی خود برنگزیده است (نوبختی، همانجا).
از جمله فِرقی كه از جناحیه منشعب شدند، اسحاقیه بودند كه از اسحاقبن زیدبن حارث (از یاران عبداللّهبن معاویه) پیروی میكردند. بنا بر گزارش فخررازی (متوفی 606؛ ص 92)، این فرقه دست كم تا اواخر قرن ششم در حلب و برخی نواحی شام حضور داشتند. ایشان را نیز اهل اباحت و اسقاط تكالیف دانستهاند. همچنین گفتهاند كه آنان حضرت علی علیهالسلام را در نبوت شریك رسول اكرم میدانستند (ابنابیالحدید، ج 8، ص 122). این فرقه با فرقهای به نام شریكیه ــ كه چنین اعتقادی داشتهاند تطبیق داده شده است (رجوع کنید به اقبال آشتیانی، ص 249). از دیگر اعتقادات آنان این بود كه نبوت تا روز قیامت متصل و همیشگی است و هر كس علم اهل بیت را داشته باشد، نبی است (ابنجوزی، ص 29). چنانكه در الملل و النحل شهرستانی (ج 1، ص 318) آمده است كه این فرقه با نُصَیریه در بسیاری از مسائل هم عقیده بودند. از جمله این عقاید، حلول است كه برای تأیید آن به متمثل شدن جبرئیل یا ظهور شیطان یا جنّ به صورت بشر متوسل میشدند و آن را مؤید ظهور امر روحانی در جسم میخواندند. ایشان قائل به ظهور حق در حضرت علی علیهالسلام و اولادش بودند و تفاوتی بین پیامبر اكرم و حضرت علی قائل نبودند، مگر اینكه پیامبر اكرم سابق است و حضرت علی لاحق، مانند دو نوری كه یكی بر دیگری پیشی گرفته باشد (همان، ج 1، ص 317ـ 318). این فرقه را نباید با سه فرقه دیگر، كه آنها نیز اسحاقیه نامیده میشوند، اشتباه كرد: اسحاقیه از فرق كیسانیه كه منسوباند به اسحاقبن عمرو (ابوالمعالی، ص 67)؛ اسحاقیه از فروع فرقه عَلیائیه/ عَلبائیه كه پیروان ابویعقوب اسحاقبن محمدبن احمدبن اَبان نخعی، معروف به احمر (متوفی 286)، هستند (سمعانی، ج 1، ص 136؛ مامقانی، ج 1، بخش 2، ص 121؛ اقبال آشتیانی، ص 249، 259)؛ اسحاقیه از فروع فرقه كرامیه، كه پیروان عبداللّهبن محمدبن كرّاماند (فخررازی، ص 101).
فرقه غالی دیگری كه از جناحیه منشعب شده، حارثیه است. درباره پیدایی این فرقه گفته شده كه بعد از مرگ عبداللّهبن معاویه، برخی اصحاب او از یكی از یارانش، یعنی عبداللّهبن حارث، پیروی كردند كه اهل مدائن بود و از زنادقه شمرده میشد. او و پیروانش قائل به تناسخ، اظلّه یا صور ظلّی (اعتقاد به وجود سایه و ظلّ در عالم مجردات) و دَوْر بودند (سعدبن عبداللّه اشعری، ص 43؛ نوبختی، ص 34). وی این عقاید را به جابربن عبداللّه انصاری (صحابی پیامبر) و جابربن یزید جعفی (از اصحاب امام محمدباقر و امام جعفر صادق) نسبت میداد (نوبختی، ص 35). عبداللّهبن حارث جزو هفت تنی است كه امام صادق علیهالسلام آنها را لعن كرده و كذاب نامیده است (تستری، ج 6، ص 301). شهرستانی (ج 1، ص 245) حارثیه را همان فرقه اسحاقیه منسوب به اسحاقبن زیدبن حارث انصاری دانسته است (نیزرجوع کنید به اقبال آشتیانی، ص 254). این فرقه را با حارثیهای كه از فروع خوارج و منسوب به حارث اِباضیاند (رجوع کنید به شهرستانی، ج 1، ص 115) نباید اشتباه كرد. شهرستانی (همانجا) و نوبختی (ص 36) نوشتهاند كه دو فرقه خرّمدینان و مزدكیان از این فرقه پدید آمدهاند.
منابع: ابنابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، چاپ محمدابوالفضلابراهیم، قاهره 1385ـ1387/ 1965ـ1967، چاپ افست بیروت [ بیتا. ]؛ ابنجوزی، تلبیس ابلیس، بیروت 1407/1987؛ ابنكثیر، البدایة و النهایة، چاپ علی شیری، بیروت 1408/1988؛ ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، چاپ كاظم مظفر، نجف 1385/1965، چاپ افستقم 1405؛ محمدبن عبیداللّه ابوالمعالی، بیانالادیان، چاپ محمدتقی دانشپژوه، تهران 1376 ش؛ سعدبن عبداللّه اشعری، كتاب المقالاتو الفرق، چاپ محمدجواد مشكور، تهران 1361 ش؛ علیبن اسماعیل اشعری، كتاب مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلّین ، چاپ هلموت ریتر، ویسبادن 1400/1980؛ عباس اقبالآشتیانی، خاندان نوبختی ، تهران 1311 ش؛ عبدالقاهربن طاهر بغدادی، الفرق بینالفرق، چاپ محمد محییالدین عبدالحمید، بیروت: دارالمعرفة، [ بیتا. ]؛ احمدبن یحیی بلاذری، انساب الاشراف ، چاپ محمود فردوسالعظم، دمشق 1996ـ2000؛ تستری؛ علیبن محمد جرجانی، التعریفات، چاپ عبدالرحمان عمیره، بیروت 1407/1987؛ سمعانی؛ محمدبن عبدالكریم شهرستانی، الملل و النحل ، چاپ احمد فهمی محمد، قاهره 1367ـ 1368/ 1948ـ1949، چاپ افست بیروت [ بیتا. ]؛ محمدبن عمر فخررازی، اعتقادات فرق المسلمین و المشركین، چاپ عبدالرؤوف سعد و مصطفی هواری، قاهره 1398/1978؛ عبداللّه مامقانی، تنقیح المقال فی علم الرجال ،چاپ سنگی نجف 1349ـ1352؛ نشوانبن سعید حمیری، الحورالعین، چاپ كمال مصطفی، چاپ افست تهران 1972؛ حسنبنموسی نوبختی، فرق الشیعة، چاپ محمدصادق آل بحرالعلوم، نجف 1355/ 1936.
/ شهناز شایانفر /
برچسب:
نویسنده: سید

از جمله حرکتهایی که به مناسبت حضور برخی از بنی هاشم و علویان می توان آن را در ردیف حرکتهای شیعی آورد، جنبش «عبدالله بن معاویة بن عبدالله بن جعفربن ابی طالب» است که طی سالهای 127 تا 131 هجری قمری اتفاق افتاد. پدر عبدالله؛ معاویة بن عبدالله، تنها شخصی از میان بنی هاشم است که نامش معاویه است. این نامگذاری مربوط به زمانی می شد که خبر تولد او را به پدرش دادند. آن زمان وی نزد معاویه بود و با اصرار او نام این کودک معاویه شد.
عبدالله فرزند معاویه پیش از حرکت نظامی و سیاسی اش، بیشتر به دنبال شعر و ادب بود و با افرادی از علاقمندان به این موضوع نشست و برخاست داشت. در آخرین سالهای حاکمیت امویان، زمانی که بین مروان بن محمد (معروف به مروان حمار) که مدعی خلافت بود، با ابراهیم بن ولید بن یزید درگیری پیش آمد، موقعیت امویان در عراق به شدّت ضعیف گردید؛ به ویژه که جنگهای قبیله ای بین اعراب شمالی و جنوبی نیز در کوفه موجب اختلافاتی شده و «عبدالله بن عمر بن عبدالعزیز» را که حاکم کوفه بود، دچار مشکل کرده بود.
ابوالفرج اصفهانی می نویسد: چون مردم با یزید بن ولید که به یزید ناقص معروف بود، به خلافت بیعت کردند، عبدالله بن معاویه بر ضدّ او در کوفه قیام کرد و از مردم خواست تا به طرفداری آن از آل محمّد که مورد پسند و رضا است، با او بیعت کنند، و جامۀ پشمین پوشید و ظاهر خود را به خیر و صلاح آراست و گروهی از مردم کوفه نیز با او بیعت کردند، ولی همۀ مردم شهر به بیعت با او حاضر نشدند و گفتند: دیگر کسی در میان ما نمانده و بیشتر بزرگان ما به طرفداری این خاندان به قتل رسیده و نابود گشته اند، لذا به او پیشنهاد کردند که برای انجام این منظور به سمت فارس و نواحی مشرق زمین برود، او نیز پذیرفت و گروهی را از آن نواحی با خود همراه کرد و عبدالله بن عباس تمیمی نیز به طرفداری او خروج کرد.
عبدالله بن معاویه با عبدالله بن عباس تمیمی از کوفه سوی مداین رفت. سپس از مداین نیز برون شد و بر ولایت همدان، قومس، اصفهان و ری تسلط یافت و غلامان مردم کوفه پیش وی رفتند.
بنا بر روایت محمّد بن علی بن حمزه از محمّد بن جعفر بن ولید، عبدالله بن معاویه به شهرها نامه نوشت و مردم را تنها به بیعت با خویشتن دعوت کرد و برادر خود؛ حسن را بر اصطخر حاکم ساخت، و برادر دیگرش؛ یزید را بر شیراز، و برادر دیگرش؛ علی را بر کرمان، و برادر دیگرش؛ صالح را بر قم و اطراف آن فرمانروا ساخت.
عبدالله از آنجا به طمع اینکه ابومسلم او را یاری کند، به نزد او رفت. ابومسلم او را گرفته، زندانی ساخت. در اینکه آیا عبدالله بن معاویه پس از زندانی شدن نزد ابومسلم به چه سرنوشتی دچار شد، اختلاف است. برخی گفته اند او همچنان نزد ابومسلم زندانی بود تا وقتی که نامۀ معروف را به ابومسلم نوشت که آغازش چنین است: «این نامه ای است از اسیر در دست ابومسلم، و آن کس که بدون جرم و گناه در نزد او زندانی است.» و چون این نامه به دست ابومسلم رسید، دستور داد او را به قتل رساندند. و برخی دیگر گفته اند او را به وسیلۀ زهری که به خورد او داد، مسموم ساخته و کشت و سرش را به نزد عامر بن ضُباره فرستاد و او نیز آن سر را به نزد مروان حمار برد. (تاریخ ایران دکتر محمّدامیر شیخ نوری، صص 62 و 63)
عبدالله بن معاویة بن عبدالله بن جعفر طیار (ذوالجناحین) از رهبران غالی علوی است که در شرایط آشفتۀ سیاسی درگیری های درون خانوادگی در دورۀ پس از ولید دوّم (125 هـ . ق/ 743 م.) توانست گروههایی از شیعیان و غالیان را گرد خود جمع کند و به سال 126 هـ . ق/ 744 م. قیامی را در کوفه سامان دهد. قیام او به شکست انجامید و چون امویان راه عقب نشینی او را باز گذاشته بودند، از کوفه به مدائن و اصطخر رفت و طرفدارانی به دست آورد و دو سالی نیز بر بخشی از فارس حکم براند، امّا سرانجام در سال 130 هـ . ق در زندان ابومسلم خراسانی درگذشت. (فرق شیعه، دکتر حسین صابری، ص 287)
عقاید غلوآمیزی نیز به عبدالله بن معاویة بن عبدالله بن جعفر نسبت داده شده است. او را بنیانگذار فرقه ای به نام «جناحیّـــه» دانسته اند. به اعتقاد برخی از محققان، اخبار مربوط به وی سخت متناقض است و روشن نیست که او از غلات است یا مردی صاحب عقل و درایت از بنی هاشم. (تاریخ تشیع دکتر رسول جعفریان، ص 139)
حلقۀ تکمیلی در قیامهای شیعی یا منتسب به شیعه، قیام «عبدالله بن معاویة» از خاندان ابوطالب است که در سال 127 هـ . ق در کوفه علیه حاکم اموی قیام کرد و پس از شکست در عراق به سوی ایران آمد. عبدالله در حالی که توانست گروهی از خاندان آل عباس، بنی هاشم، غلامان و موالی ایرانی و حتی خوارج را به سمت خود جذب کند، بر شهرهای غربی و مرکزی و جنوبی ایران دست یافت و سکه به نام خود ضرب کرد؛ امّا نهایتاً پس از شکست از نیروهای اموی، به امید بهره گیری از کمک ابومسلم، به سمت سیستان و خراسان گریخت و در آنجا ظاهراً توسط ابومسلم – که او را مانعی بر سر راه خود تلقّی می کرد – به قتل رسید. برخی قیام او را پیش درآمد و زمینه ساز قیام عباسیان قلمداد کرده اند. (تاریخ ایران دکتر حسین مفتخری، صص 87 و 88).
برچسب:
نویسنده: سید
یکی از اساتید فلسفه در قاهره گفت: «شیعیان معتقد به تقیّه هستند.» [یعنی که مکر می کنند و در رفتارشان صداقت ندارند.] گفتم: «خدا لعنت کند آنکس را که شیعیان را به تقیّه محتاج نمود. موسای کلیم از مصر مخفیانه فرار کرد و گفت: خدایا! مرا از دست قوم ستمگر نجات ده؛ و پیغمبر خدا (ص) فرمود: بئس القوم قوم یعیش المؤمن بینهم بالتقیّه. یعنی (چه بدند یا) ننگ بر آن ملتی که مؤمن باید در اجتماع آنان از روی تقیّه انجام وظیفه کند. شما داد آزادی رأی و عقیده می دهید، اما هنگامی که مظلومی را دیدید که از ترس حکومتهای استبدادی از حقش سخن نمی گوید، مورد اعتراض قرارش می دهید که تقیّه کرده است ولی از جنایت ستمگران تغافل می کنید.»
*******
تنها دو نفر از حکومت منصور [دوانیقی] جان بدر بردند:
یکی از آن دو «عیسی بن زید بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب» بود که برای حفظ جان خود از ترس مهدی عباسی [هم] فرار کرد.
ابوالفرج اصفهانی در مقاتل الطالبیین می نویسد: «عیسی از جهت دین و علم و تقوی و ورع سرآمد اولاد علی علیه السلام، و از جهت فقر بیچاره تر از همه، و از جهت بصیرت در کارهای عمومی و دین خود داناتر از همه، و از جهت روایت حدیث و جستجوکردن آن بر کوچک و بزرگ بنی هاشم مقدّم بود.»
عیسی از ظلم مهدی عباسی (فرزند منصور دوانیقی) فرار کرد و در منزل علی بن صالح که یکی از شیعیان بود، مخفی گردید، و خود را ناگزیر از کارکردن دید؛ که زحمتی برای کسی نداشته باشد. روش اهل کوفه این بود که آب فرات را برای تهیۀ خوراک و استفاده در منازل با شتر یا چهارپایی دیگر به شهر می آوردند. عیسی با شترداری قرارداد کرد که با یک شتر از شتران او آب کشی کند و کرایۀ شتر او را بپردازد و آنچه را باقی بماند، به مصرف مایحتاج خود برساند. عیسی تا مدتی طولانی به این کار مشغول بود و کسی او را نمی شناخت. یکی از دختران فقیر کوفه را به زنی گرفت و آن زن و خانوادۀ او عیسی را نمی شناختند.
عیسی برادری داشت به نام حسین و آن برادر فرزندی داشت به نام یحیی. روزی یحیی به پدرش گفت: من مایلم عموی خود را ببینم، زیرا برای من شایسته نیست که عمویم را ندیده باشم.
حسین گفت: این عمل برای عمویت مشکل است و می ترسم اگر به دیدار او بروی، ناچار شود منزلش را تغییر دهد و به زحمت بیافتد.
یحیی اصرار کرد تا پدر راضی شد و گفت: به کوفه برو و از خانه های «بنی حی» سؤال کن، آنجا کوچه ای است به این نام و خانه ای است به این نشانی. نزدیک آن منزل بنشین! غروب مرد بلندقامت و پیری که اثر سجده بر پیشانی او نمایان است، و لباس پشمی دارد، و آب بر روی شتر بار کرده و با هر قدمی که برمی دارد، ذکر خدا می گوید و اشکش جاری است، می آید. بایست و سلام کن و دست در گردن او درآور. عیسی ابتدا از تو می ترسد. فوراً خود را معرفی کن! این شخص عموی توست و احوال خود را بیان می کند و از احوال ما سؤال می نماید. آن جا زیاد منشین! با او وداع کن و بازگرد؛ زیرا ممکن است بار دیگر نتوانی او را زیارت کنی. هر دستوری به تو داد، عمل کن؛ زیرا اگر دو مرتبه به زیارتش بروی، از تو می ترسد و مکان خود را عوض می کند و از این راه زحمتی متوجه او می گردد.
یحیی می گوید: به کوفه رفتم و دستور پدرم را عمل نمودم. هنگامی که دست در آغوش عمویم بردم، مانند وحشیان که از انسان می گریزند، از من ترسید. عرض کردم: من یحیی فرزند برادر تو هستم. مرا به بغل گرفت و گریه کرد و شترش را خواباند و با من کنار راه نشسته، مشغول صحبت شد و یک به یک احوال همه را پرسید. از زن و مرد جویا شد و از احوال بچه ها یک یک سؤال نمود و من شرح می دادم و عمویم گریه می کرد. سپس فرمود: ای نوردیده! من با این شتر آب می آورم، کرایۀ آن را می دهم و مابقی را برای خرج خود مصرف می کنم. هر گاه نتوانم آب کشی کنم، به بیابان می روم و از سبزی هایی که مردم دور ریخته اند، ارتزاق می کنم.
ای فرزند برادر! زنی گرفته ام که مرا نمی شناسد. خدا دختری به من داد و آن دختر مقام مرا نمی دانست. مادرش به من گفت: دخترت را به پسر فلان سقا بده که از همسایگان ماست و او برای ما مناسب تر است و دخترمان را خواستگاری کرده. مادر اصرار کرد که پاسخ بدهم. من نمی توانستم به آن زن بگویم دخترت از اولاد رسول خدا صلوات الله علیه و آله است تا آن که از خدا چاره خواستم. خدا مرگش را رساند. آن قدر که از مرگ او بر من سخت گذشت، از مطلب دیگری برایم سخت نگذشت؛ زیرا از دنیا رفت و نمی دانست که با پیغمبر خدا چه نسبتی دارد.
یحیی می گوید: عمویم مرا قسم داد که بازگردم و دیگر به زیارت او نروم. پس با او وداع کردم و بازگشتم.
این روش حکومتهای استبدادی و نامشروع است: دانشمندان و نیکان و صالحان و صاحبان خرد و اندیشه یا باید بمیرند و یا به انواع بلاها و مصیبت ها و گرفتاریها مبتلا باشند، در مقابل سفلگان و دونان و فرومایگان در ناز و نعمت غرقه شوند و هر حمایتی شامل حالشان باشد.
پس آن کس که گفته است: «انسانها عوض نشده اند و تنها ابزار و وسایل عوض شده» اشتباه نکرده و راست گفته است.
*******
منصور به اعتراف خودش بیش از هزار نفر از اولاد علی علیه السلام را کشت و تعداد واقعی کشتگان شیعه به دست او به حساب درنیامده و شمارش نشده است. منصور در تقنّن در ظلم و اختراع انواع شکنجه ها و کشتن ها مهارت داشت... او برای تشفی کینۀ خود عذابهایی را اختراع کرد [که شاید پیش از آن در اسلام سابقه نداشته اند]: با تازیانه بر چشم ها می زد تا کور شوند، خانه ها را بر سر صاحبانشان خراب می کرد، آنان را در میان دیوار می گذاشت، یا طالبیان و شیعیان را در میان کثافات مسموم ومقتول می ساخت، و ... .
نتیجه:
بحث از تاریخ سلاطین مسلمان ما را به این مطلب می رساند که: اگر منصور و اسلاف اموی و اخلاف ستمکارش نبودند، حکومت اسلام شرق و غرب عالم را مسخّر می کرد، و جهانیان بدون دعوت اسلام را می پذیرفتند و غیرمسلمانی روی زمین پیدا نمی شد.
از کتاب: «شیعه و زمامداران خودسر» اثر: محمّدجواد مغنیه، صفحات 175 تا 178.
برچسب:
نویسنده: سید

این شعر آقای علیرضا قزوه - شاعر معاصر - مناسب میلاد حضرت خاتم الانبیاء علیه آلاف تحیة و الثناء است. اما چه مانعی دارد اگر آن را به پیشگاه فرزند در پرده نشسته اش حضرت صاحب العصر روحی فداه تقدیم کنم. شعری فخیم برای عیدی که مثالش نیست: میلاد موعود عدالت گستر. امامی که اعتقاد به حضور حضرتش معنی شیعه بودن و مفهوم تشیع علوی و فاطمی است.
و انسان هر چه ايمان داشت پاي آب و نان گم شد
زمين با پنج نوبت سجده در هفت آسمان گم شد
شب ميلاد بود و تا سپبده آسمان رقصيد
به زير دست و پاي اختران آن شب زمان گم شد
همان شب چنگ زد در چين زلفت چين و غرناطه
ميان مردم چشم تو يك هندوستان گم شد
از آن روزي كه جانت را ، اذان جبرئيل آكند
خروش صور اسرافيل در گوش اذان گم شد
تو نوح نوحي اما قصه ات شوري دگر دارد
كه در طوفان نامت كشتي پيغمبران گم شد
شب ميلاد در چشم تو خورشيدي تبسم كرد
شب معراج زير پاي تو صد كهكشان گم شد
ببخش - اي محرمان در نقطه خال لبت حيران -
خيالِ از تو گفتن داشتم ، اما زبان گم شد
ولادت حضرت صاحب العصر عجل الله تعالی فرجه الشریف مبارک باد.
برچسب:
نویسنده: سید
وَ عَنْ عَلِيٍّ علیه السلام أَنَّهُ صلی الله علیه و آله قَالَ: «يَا عَلِيُّ إِنَّمَا أَنْتَ بِمَنْزِلَةِ الْكَعْبَةِ تُؤْتَى وَ لَا تَأْتِي فَإِنْ أَتَاكَ هَؤُلَاءِ الْقَوْمُ فَسَلَّمُوا لَكَ هَذَا الْأَمْرَ فَاقْبَلْهُ مِنْهُمْ وَ إِنْ لَمْ يَأْتُوكَ فَلَا تَأْتِهِمْ.»
یا علی! تو چونان کعبه ای؛ مردمان به سوی تو آیند و تو به سوی ایشان نروی.
بحارالأنوار 40 78 باب 91
برچسب:
نویسنده: سید
اِبْنِ بابِويهْ، ابوالحسن على بن حسين بن موسى بن بابويه قمى (د 329ق/941م)، فقيه، محدث شيعى و مرجع مردم قم و اطراف آن. بابْوَيْه يا بابُويه كه نام جد بزرگ اوست، يك نام كهن ايرانى و سامى است كه در روزگار پس از ظهور اسلام نيز افرادي به اين نام موسوم بودهاند (يوستى، .(55 ابن بابويه مؤسس خاندانى دانشور بوده است كه افراد آن تا اواخر سدة 6ق/12م معروف بودهاند و منتجب الدين آخرين دانشمند اين خاندان نيز همين كنيه و نام ابوالحسن على بن بابويه را داشته است (نفيسى، 11- 28). بحرانى شرح حال افراد اين خاندان را در كتابى به نام فهرست آل بابويه و علماء البحرين گرد آورده است.
ابن نديم مىنويسد كه على بن حسين از فقيهان و ثقات شيعه بوده است (ص 227). فرزندش، معروف به شيخ صدوق از او به عنوان يكى از مشايخ روايات خويش ياد كرده است (ابن بابويه، امالى، 81، 115). از زندگى ابن بابويه جز مواردي معدود، اطلاعى در دست نيست. اين موارد هم غير از آنچه ذكر شد، مربوط به نامة امام حسن عسكري(ع) خطاب به ابن بابويه، ديدار او با حسين بن منصور حلاج (مق 309ق/ 921م) و يادي از سفرهاي او به بغداد است. نامة امام حسن عسكري به ابن بابويه با توجه به تاريخ وفات امام، بر درازي عمر او دلالت دارد. ديدار ابن بابويه با حلاج در قم واقع شده است. بر طبق اين حكايت، حلاج خود را سفير و خليفة مهدي موعود و داراي كرامات مىدانسته است و در ملاقات با ابن بابويه مورد خشم وي قرار گرفته و از قم اخراج شده است.
ابن بابويه علاوه بر داشتن مقام علمى، مردي بازرگان و صاحب مكنت نيز بوده و حجره و دفتر داشته است (طوسى، الغيبة، 247- 248). در باب سفرهاي او به عراق، حداقل از 3 سفر ياد كردهاند: نخستين سفر ظاهراً اندكى پس از وفات محمد بن عثمان (د 304 يا 305ق/ 916م) بوده است (ابن بابويه، كمالالدين، 276؛ نجاشى، 184)؛ سفر دوم در 326ق/938م كه تلعكبري از او استماع كرده است (مامقانى، 2/283) و آخرين سفر او به بغداد در 328ق/940م بوده كه ابوالحسن عباس بن عمر كلوذانى معروف به ابن ابى مروان از او اجازه گرفته است. در باب وفات او نيز در اغلب منابع مطلبى را ذكر كردهاند كه بر طبق آن ابوالحسن على بن محمد سمري كه خود در شعبان همان سال درگذشته، در روز مرگ ابن بابويه ياران را در بغداد از اين حادثه خبر داده است و 17 روز بعد كه اين خبر به بغداد رسيد، صدق خبر سمري معلوم شد (ابن بابويه، كمال الدين، 276؛ طوسى، الغيبة، 242؛ البته در كمالالدين وفات هر دو در 328ق آمده است). سال وفات او را به علت فرود آمدن شهابهاي بسيار از آسمان (نجاشى، 185) و يا به علت درگذشت چند تن از بزرگان شيعه، سال تناثرالنجوم گفتهاند ( نامة دانشوران، 5). مدفن او در قم است.
ابن بابويه فقيهى معتمد، جليل (حلى، 241)، شيخ و پيشرو قميان روزگار خويش بود (نجاشى، 184). مقام او در فقه و حديث چنان بلند بود كه در مواردي كه حديث در دست نبود و يا اينكه در متن حديث شبههاي به نظر مىرسيد، علماء شيعه به فتاوي او در كتاب الشرايع (رساله) رجوع مىكردهاند. يعنى فتاوي او را به منزلت متن روايت مىدانستند و معتقد بودند وي علىالقاعده، روايتى در اختيار داشته كه مأخذ فتوايش بوده است (شهيد اول، 4- 5).
ابن بابويه دانشمندي پر تأليف بوده است. چنانكه ابن نديم (ص 277) به خط شيخ صدوق ديده است كه او 100 تأليف پدر خويش را به شخصى اجازه داده بوده است. نجاشى تأليفات او را چنين برشمرده است: كتابهاي الوضوء، الصلوة، الجنائز، الامامة و التبصرة من الحيرة، الاملاء، نوادر كتاب المنطق، الاخوان، النساء و الولدان، الشرايع كه براي فرزندش فرستاده است. التفسير، النكاح، مناسك الحج، قرب الاسناد، التسليم، الطب، المواريث، المعراج.
در انتساب الامامة و التبصرة من الحيرة به وي ترديد كردهاند. آقابزرگ تهرانى مىنويسد كه الامامة و التبصرة ابن بابويه، غير از كتابى است به همين نام كه مجلسى در مجلدات 16 و 17 بحار از آن استفاده كرده، زيرا در آن رواياتى از راويان پس از او آمده است (2/341- 342). منزوي مىنويسد كه نسخهاي از اين كتاب در اصفهان موجود است ( دانشنامه ). به علت تشابه مطالب رسالة الشرايع با كتاب فقه الرضا، برخى اين دو را يكى دانستهاند (افندي، 6/43) و نوري علت انتساب آن را به امام رضا(ع) تشابه نام مؤلف شرايع با نام آن امام يعنى ابوالحسن على بن موسى(ع) دانسته است (3/336- 338). نسخهاي از اين كتاب در كاظمين در كتابخانة سيد حسن صدر به خط محمد بن مطرف شاگرد محقق حلى موجود بوده است (آقابزرگ، 13/46). مقدس اردبيلى قرب الاسناد را به خط مؤلف داشته است (همو، 17/69 -70). نسخههاي خطى از مناظرة او با ركنالدوله (سيد، 3/109) و محاورة او با محمد بن مقاتل رازي (همو، 21) موجود است. بحرانى نسخهاي از كتاب الكرّ و الفرّ منسوب به او را در اصفهان ديده (ص 43) و افندي اصفهانى مىنويسد كه الكرّ و الفرّ همان رسالة مناظره با محمد بن مقاتل رازي است و به نسخهاي از آن در كازرون اشاره مىكند (4/6)، اما خوانساري اين انتساب را رد مىكند و تصريح دارد كه الكر و الفر از ابن ابى عقيل است (4/275).
ابن بابويه از گروهى چون عبدالله بن حسن مؤدب، على بن موسى كميدانى (ابن بابويه، امالى، 81، 115)، سعد بن عبدالله (همو، كمال الدين، 191)، محمد بن يحيى، على بن حكم (طوسى، تهذيب، 1/302، 6/38) روايت كرده است. فهرستى از نامهاي مشايخ او در مدخل بحار الانوار (ربانى، 76- 78) آمده است. در شمار كسانى كه از او روايت كردهاند، علاوه بر دو فرزندش ابوجعفر محمد صدوق و ابوعبدالله حسين، از محمد بن احمد بن داوود و هارون بن موسى تلعكبري و سلامة ابن محمد نيز نام بردهاند (طوسى، تهذيب، 1/302؛ همو، رجال، 482؛ همو، فهرست، 157). ابن بابويه 3 پسر داشت: محمد (صدوق) و حسين كه از فقيهان برجسته بودند و حسن كه مردي عابد و زاهد بود و با مردم آميزش نداشت (افندي، 4/11). ابوالحسن على بن بابويه را نيز صدوق خواندهاند (قس: آقابزرگ، 2/341).
مآخذ: آقابزرگ، الذريعة؛ ابن بابويه، محمد، امالى، به كوشش حسين اعلمى، بيروت، 1400ق/1980م؛ همو، كمال الدين و تمام النعمة، تهران، 1301ق/ 1884م؛ ابن شهر آشوب، محمد، مناقب آل ابى طالب، به كوشش هاشم رسولى محلاتى، قم، انتشارات علامه؛ ابن نديم، الفهرست، بيروت، 1398ق/1978م؛ افندي، عبدالله، رياض العلماء، به كوشش محمود مرعشى و احمد حسينى، قم، 1401ق/ 1981م؛ بحرانى، سليمان، فهرست آل بابويه و علماء البحرين، به كوشش احمد حسينى، قم، 1404ق/1984م؛ حلى، حسن، رجال، به كوشش جلال الدين محدث، تهران، 1342ش؛ خوانساري، محمد باقر، روضات الجنات، تهران، 1382ق/1962م؛ دانشنامه؛ ربانى، عبدالرحيم، مدخل بحارالانوار مجلسى، بيروت، 1403ق/1983م؛ سيد، خطى؛ شهيد اول، محمد، ذكري الشيعة فى احكام الشريعة، به كوشش ملاعلى اكبر كرمانى، تهران، 1271-1272ق؛ طوسى، محمد، تهذيب الاحكام، بيروت، 1401ق/1981م؛ همو، رجال، به كوشش سيد كاظم كتبى، نجف 1380ق/ 1960م؛ همو، الغيبة، به كوشش آقابزرگ تهرانى، نجف، 1385ق/ 1965م؛ همو، الفهرست؛ به كوشش محمود راميار، مشهد، 1351ش؛ مامقانى، عبدالله، تنقيح المقال، نجف، 1352ق/1933م؛ نامة دانشوران؛ نجاشى، احمد، رجال، بمبئى، 1317ق/ 1899م؛ نفيسى، سعيد، مقدمة مصادقة الاخوان ابن بابويه، تهران، 1325ش؛ نوري، حسين، مستدرك الوسائل، تهران، 1318-1321ق؛ نيز:
Justi, Ferdinand, Iranisches Namenbuch, Marburg, 1895.
محمدآصف فكرت (رب) 8/6/76
ن * 2 * (رب)
برچسب:
نویسنده: سید
بابَویْه ، آل . از خاندانهای مهم علمی شیعی در قرون سوم تا هفتم . اصل این خاندان از قم بوده و سپس بسیاری از افراد آن به ری کوچیده اند. زمان این کوچ معلوم نیست . شیخ منتجب الدین رازی * (متوفی بعداز 600)، آخرین فرد سرشناس این خاندان ، از جدّ خود به عنوان «قمّی نزیل ری » یاد می کند؛ اما به نظر می رسد که این انتقال با استقرار شیخ صدوق * (متوفی 381) در ری آغاز شده باشد. نخستین عالمِ شناخته شدة این خاندان علیّبن الحسین بن موسی بن بابویه معروف به «ابن بابویه » (دربارة او رجوع کنید به دنبالة مقاله ) و بزرگترین و پرآوازه ترینِ ایشان فرزند وی معروف به شیخ صدوق و ابن بابویه و رئیس المحدّثین است . «ابن بابویه »، هم برای پدر و هم برای پسر با قرینه ، مثل ذکر کنیه ، به کار می رود. همچنان که تثنیة آن (ابنابابویه ) برهمین پدر و پسر دلالت دارد، نه صدوق و برادرش (افندی اصفهانی ، ج 6، ص 11). گذشته از سه دانشمند نامبرده ، عدة بسیاری از افراد این خاندان به مراتب بلند در فقه و حدیث دست یافته اند. نویسندگان کتب تراجم و رجال ، از جمله میرزا عبداللّه افندی در ریاض العلماء و ابن حجر در لسان المیزان و ابوعلی حائری در منتهی المقال ، به مرتبة علمی و شمارة قابل توجه دانشمندان این خاندان در طول سه قرن اشاره کرده اند. شهید ثانی سلسلة سند برخی احادیث را ارائه کرده که در آنها پنج یا شش تن از آل بابویه به ترتیب با یکدیگر نسبت پدری و پسری داشته اند. شیخ سلیمان ماحوزی بَحرانی رساله ای مستقل در شناساندن پانزده تن از بزرگان این خاندان نوشته ، در حالی که به گفتة ابوعلی حائری نام چند تنِ ایشان از قلم افتاده است . برخی از عالمان این خاندان ، که غالباً از نسل برادر شیخ صدوق بوده و در ریاض العلماء مذکورند، عبارتند از:
1) ابوالحسن علی بن الحسین بن موسی بن بابویه قمی ، که به تعبیر نجاشی (ص 261) «شیخ و فقیه و متقدم » قمیان در عصر خود بوده و به «فقیه » و «الصدوق الاوّل » و ابن بابویه شهرت داشته است . شیخ طوسی در رجال (ص 482) نام او را آورده و در الفهرست (ص 119) ضمن اشاره به مقام او در فقه و حدیث ، بسیاری از کتابهایش را نام برده است . طبرسی در الاحتجاج (رجوع کنید به نوری ، ج 3، ص 527؛ تستری ، ج 6، ص 474) توقیعی را که از امام عسکری علیه السلام برای ابن بابویه با عباراتی چون «شیخی و معتمدی » صادر شده ، نقل کرده است . دیگران نیز این توقیع را با دیدة قبول نگریسته و نقل کرده اند. نوری (همانجا، ص 528) با توجه به تاریخ وفات امام عسکری علیه السلام ، (سال 260) و صدور توقیع یاد شده و زمان درگذشت ابن بابویه (سال 329) نتیجه گرفته که او عمری دراز کرده است . البته برخی از محققان با استناد به دورة زندگی مشایخ علی بن بابویه و عدم نقل هیچ روایتی توسط او از امام عسکری علیه السلام و عدم اشارة شیخ صدوق به این توقیع ، نسبت به صدور آن در حق وی تردید کرده و احتمال داده اند که مخاطب توقیع یکی از مشایخ او با همان نام و کنیه باشد. همچنانکه تاریخ ولادت او را در ربع آخر قرن سوم ، بعد از وفات امام عسکری علیه السلام ، می دانند (ابن بابویه ، مقدمة حسینی ، ص 57 ـ61). مذاکرة او با سومین نایب امام عصر عجل اللّه تعالی فرجه ، حسین بن روح نوبختی ، در بغداد و نیز مکاتبة او (از جمله به مناسبت درخواست دعا از امام عصر عجل اللّه تعالی فرجه ، برای فرزند دار شدن ) در بیشتر کتابهای رجال ذکر شده است (از جمله رجوع کنید به نجاشی ، ص 261). ابن بابویه در 323 همزمان با کشتار حاجیان به دست قرامطه ، بعداز کسب اجازه از حسین بن روح به حج رفت و به دلیل راهنمایی او درمورد زمان حرکت ، از کشته شدن نجات یافت (نوری ، ج 3، ص 528؛ تستری ، ج 6، ص 473). در کتاب الاءعلام بأعلام بیت اللّه الحرام به مناسبت ذکر هجوم قرامطه به مکّه ، از شخصی به نام علیّبن بابویه یادشده که به هنگام طواف کشته شد (رجوع کنید به نوری ، ج 3، ص 528؛ طریحی ، ج 4، ص 267ـ 268). برخی او را همان «ابن بابویه » معروف دانسته اند، ولی ابن بابویه در 329 در گذشته (نجاشی ، ص 262) و مدفن او در قم مشهور است . شیخ طوسی در الغیبة ماجرای برخورد او و نیز ابوسهل نوبختی را با حسین بن منصور حلاّ ج * ، به دلیل داعیة نیابت امام عصر عجل الله تعالی فرجه ، که به خروج حلاّ ج از قم انجامید، ذکر کرده است (نوری ، ج 3، ص 528). به گفتة ابوعلی طوسی معروف به مفید ثانی ، نخستین کسی که روایات هم موضوع را با حذف سند در یکجا گردآورده ، ابن بابویه بوده و متأخّران او این روش را پسندیده اند (افندی اصفهانی ، ج 4، ص 6) بنا به گفتة او و شهید اوّل و علاّ مة مجلسی (مجلسی ، ج 1، ص 26؛ افندی اصفهانی ، ج 4، ص 6ـ7) به دلیل جایگاه علمی و وثاقت ابن بابویه ، دانشمندان امامیّه فتاوای او را در رساله ای فقهی که برای فرزندش صدوق نوشته ، در صورت دست نیافتن به روایت ، ملاک قرار می داده اند؛ همچنانکه شیخ صدوق در الفقیه ابوابی را با استناد به مطالب همان رساله تدوین کرده و آن رسالة فقهی را در شمار اصول حدیثیِ معتمد ذکر کرده است . نجاشی (ص 261) از تألیفات او هجده کتاب ذکر کرده که از آن جمله است : الامامة والتبصرة من الحیرة ، قرب الاءسناد، الشرایع (و این همان رسالة فقهی ابن بابویه است )، التوحید والمنطق . ابن ندیم به مناسبت ذکر ابن بابویه ، جمله ای از خطّ شیخ صدوق نقل می کند که براساس آن ، پدر وی دویست کتاب و خود او هجده کتاب نوشته است (ص 246). شوشتری (تُستری ) معتقد است که ابن ندیم در نقل عبارت اشتباه کرده و شمارة کتابهای پسر را به پدر و پدر را به پسر نسبت داده است (ج 6، ص 474). از بیشتر کتابهای ابن بابویه اثری برجای نمانده ، جز آنکه علاّ مة مجلسی (ص 7، 26) الامامة والتبصرة او را در اختیار داشته و در مجلدات شانزدهم و هفدهم بحارالانوار بنابر نقل آقا بزرگ تهرانی (ج 2، ص 342) مطالب زیادی از آن را آورده است . البته تهرانی (همانجا) و نوری (ج 3، ص 529) دربارة صحّت انتساب این نسخه تردید کرده و آن را به ظن قوی نوشتة یکی از معاصران شیخ صدوق می دانند (افندی نیز در این باره بحث کرده است )؛ محقق اردبیلی قرب الاسناد او را در دست داشته و روایاتی از آن را در حدیقة الشیعة نقل کرده است . کتاب الشرایع او نیز تا روزگار شهید اول ، وجود داشته است (نوری ، ج 3، ص 529). علامة مجلسی (ص 11ـ12) در شمار منابع بحارالانوار کتابی به نام فقه الرضا را نام می برد که شخصی ثقه آن را به اصفهان آورده و به امام رضا علیه السلام ، نسبت داده است ؛ مجلسی ـ که خود و پدرش این انتساب را پذیرفته اند ـ در وصف این کتاب می گوید که بیشتر عبارات آن مطابق است با احکامی که صدوق در الفقیه بدون سند روایی ذکر کرده یا در رسالة فقهی پدر وی وجود دارد یا در کتب فقهی ، بدون سند آمده است . افندی اصفهانی (ج 2، ص 30ـ31، ج 4، ص 9) ضمن تأیید قول کسانی که این کتاب را همان الشرایع ابن بابویه می دانند که به دلیل تشابه اسمی وی با امام رضا علیه السلام ، (ابوالحسن علیّبن موسی ) به آن حضرت نسبت داده شده ، استاد خود را نیز از معتقدان به این نظریه می شمارد (نوری در اثبات صحّت انتساب کتاب به امام رضا علیه السلام ، و نفی انتساب آن به ابن بابویه بتفصیل بحث کرده است رجوع کنید به مستدرک الوسایل ، ج 3، ص 336ـ361). همچنین افندی اصفهانی رساله ای به نام الکَرّ والفَرّ را به وی نسبت می دهد که صورت مناظرة او با محمدبن مقاتل رازی (متوفی 248) در مسایل امامت است و خود شخصاً آن را دیده است (سزگین رساله ای را با همین خصوصیت و بدون نام به عبداللّه بن بابویه القمی نسبت داده است رجوع کنید به افندی اصفهانی ، ج 4، ص 6؛ سزگین ، ج 1، بخش 3، ص 85). نام استادان و شاگردان ابن بابویه به طور کامل استقصا نشده است ، هرچند که شاگردی او نزد علی بن ابراهیم قمی و محمدبن یحیی العطار و محمدبن الحسن الصفّار و عبداللّه بن جعفر الحِمْیَری و سعدبن عبداللّه اَشعری ؛ و نیز شاگردی شیخ صدوق و برادر او حسین بن علی و ابن ابی مروان و هارون بن موسی تلَّعکبری نزد او مسلّم است (نیز رجوع کنید به مامقانی ، ج 2، ص 283ـ284؛ تستری ، ج 6، ص 471ـ475).
2) ابوعبداللّه حسین بن علی بن الحسین بن موسی بن بابویه ، برادر شیخ صدوق و از راویان و مؤلفان قرن چهارم . نجاشی و طوسی بر وثاقت او تصریح کرده و مؤلفان بعدی نیز قول آن دو را پذیرفته اند. او و برادرش صدوق قدرت زیادی در فراگیری و حفظ داشته اند. از پدر و برادرش و جمعی دیگر روایت کرده و چند کتاب نوشته که یکی از آنها به خواهش صاحب بن عَبّاد بوده است . شیخ طوسی و سیّد مرتضی و حسن بن محمدبن الحسن القمی ، مؤلف تاریخ قم ، از او روایت کرده اند. نسبت منتجب الدین رازی و بیشتر عالمان این خاندان به او می رسد (علاوه برمنابع دیگر رجوع کنید به ابن حجرعسقلانی ، ج 2، ص 306).
3) الحسن بن علی بن الحسین بن موسی بن بابویه ، برادر صدوق ، که به گفتة شیخ طوسی ، مردی زاهد پیشه بوده و از دانش بهرة چندانی نداشته است .
4) ابوالقاسم الحسن بن علی بن الحسین بن موسی بن بابویه ، برادرزادة شیخ صدوق و از روایان او؛ از دانشمندان زمان خود بوده و دو فرزند دانشمند به نامهای محمد و حسین داشته است .
5) محمدبن الحسن بن علی بن الحسین بن موسی بن بابویه ، برادرزادة شیخ صدوق و از راویان او.
6) علی بن محمّدبن الحسن بن الحسین بن بابویه ؛ فقیهی فاضل از نزدیکان منتجب الدین .
7) شمس الاسلام الحسن بن الحسین بن الحسن بن الحسین بن علی بن بابویه معروف به حَسْکا (دربارة این کلمه رجوع کنید به افندی اصفهانی ، ج 1، ص 139) از برادر زادگان صدوق و جدّ شیخ منتجب الدین . وی نزد شیخ طوسی و سَلاّ ربن عبدالعزیز و قاضی ابن برّاج شاگردی کرد و خود چند کتاب فقهی نوشت . عبدالجلیل قزوینی که با وی معاصر بوده او را از دانشمندان بزرگ امامیّه خوانده است .
8) عبیداللّه بن الحسن بن الحسین بن بابویه القمی ، پدر منتجب الدین و از شاگردان شیخ طوسی و سَلاّ ربن عبدالعزیز و ابن بَرّاج و سید ابن حمزه (احتمالاً ابویَعلی جعفری ، شاگرد شیخ مفید رجوع کنید به افندی اصفهانی ، ج 3، ص 295) و پدر خود بوده است . فرزندش منتجب الدین و حسن بن حسین بن علی دوریستی از او روایت کرده اند.
9) سعدبن الحسن بن الحسین بن بابویه ، منتجب الدین او را فقیهی معتمد خوانده و به گفتة ریاض العلماء احتمالاً عموی منتجب الدین باشد.
10) بابویه بن سعدبن محمدبن الحسن بن بابویه ، فقیهی صالح ، از شاگردان حَسْکا و مؤلّف کتابی به نام الصراط المستقیم بوده است (علاوه بر منابع معرفی شده رجوع کنید به ابن حجر عسقلانی ، ج 2، ص 2).
11) شیخ الرئیس الحسن بن الحسن بن الحسین بن علی بن بابویه ، نوادة برادر صدوق و جد اعلای منتجب الدین ، از بزرگان دانشمند امامیه در روزگار خود بوده و صهرشتی * در قَبَس المصباح از او روایت کرده است .
12) هبة الله بن الحسن بن الحسین بن بابویه ، به گفتة منتجب الدین فقیهی صالح بوده و بنا به گفتة مؤلّف ریاض العلماء از عمو زادگان منتجب الدین است .
13) اسحاق بن محمدبن الحسن بن الحسین بن بابویه و برادرش اسماعیل که به گفتة منتجب الدین نزد شیخ طوسی همة کتابهای او را خوانده و کتابهای دینی به فارسی و عربی نوشته اند. ظاهراً این دو نیز از برادرزادگان صدوق بوده اند.
14) الحسین بن الحسن بن محمد بن موسی بن بابویه القمی ، فقیهی از خاندان بابویه و خواهر زاده وراوی ابن بابویه پدر. همچنین شیخ طوسی از شخصی به نام جعفربن الحسین بن الحسکة القمی روایت کرده و او خود از راویان صدوق است . مؤلّف ریاض العلماء شخصی دیگر به نام حسکة بن بابویه را نام می برد و احتمال می دهد که جد دانشمند مذکور بوده و از خاندان شیخ صدوق می باشد.
منابع : محمدمحسن آقابزرگ تهرانی ، الذریعه الی تصانیف الشیعه ، چاپ علی نقی منزوی و احمد منزوی ، بیروت 1403/1983؛ ابن بابویه ، الامامة والتبصرة من الحیرة ، چاپ حسینی ، بیروت 1407؛ ابن حجر عسقلانی ، لسان المیزان ، حیدرآباد دکن 1330؛ ابن ندیم ، کتاب الفهرست ، چاپ رضا تجدد، تهران 1350 ش ؛ عبدالله بن عیسی افندی اصفهانی ، ریاض العلماء و حیاض الفضلاء ، چاپ احمد حسینی ، قم 1401، جاهای متعدد، ذیل نامها؛ سلیمان بن عبدالله بحرانی ، فهرست آل بابویه و علماءالبحرین ، چاپ احمد حسینی ، قم 1404، ص 31ـ63؛ محمدتقی تستری ، قاموس الرجال ، تهران 1340ـ1391؛ فؤاد سزگین ، تاریخ التراث العربی ، نقله الی العربیة ، محمود فهمی حجازی ، ریاض 1402ـ1403/1982ـ1983؛ فخرالدین بن محمد طریحی ، مجمع البحرین ، چاپ احمد حسینی ، تهران 1362 ش ؛ محمدبن حسن طوسی ، رجال الطوسی ، نجف 1380؛ همو، الفهرست ، نجف 1380؛ عبدالله مامقانی ، تنقیح المقال فی علم الرجال ، نجف 1349ـ1352؛ محمد باقربن محمدتقی مجلسی ، بحارالانوار ، بیروت 1403/1983؛ علی بن عبیدالله منتجب الدین رازی ، فهرست اسماء علماء الشیعة و مصنّفیهم ، قم 1404، مقدمه و جاهای متعدد، ذیل نامها؛ احمدبن علی نجاشی ، فهرست اسماء مصنّفی الشیعة المشتهربرجال النجاشی ، چاپ موسی شبیری زنجانی ، قم 1404؛ حسین بن محمدتقی نوری ، مستدرک الوسائل ، قم 1318ـ1321.
/حسن طارمی /
برچسب:
نویسنده: سید

آلِ نوبَخْت؛ خاندان مشهور ایرانی که افراد آن در طی دو قرن و نیم از اواسط سدۀ 2 تا اوایل سدۀ 5 هـ . ق/8-11م میزیستهاند و از میان ایشان منجّمان، ادیبان، متکلّمان، منشیان و مؤلّفانی برخاستهاند که همۀ ایشان (شاید به استثنای یکی دو تن) شیعی مذهب بودهاند.
جدّ این خاندان معروف به «نوبخت» و این کلمه به احتمال لقب او بوده است نه نام او. افراد این خاندان ظاهراً پس از آنکه شهرتی یافتند خود را به گیو فرزند گودرز، پهلوان اساطیری معروف خداینامه و شاهنامه، منتسب داشتند، چنانکه ابوعُبادۀ بُحْتُری شاعر معروف در دو قصیده که در مدح دو تن از افراد این خاندان سروده، آنان را به جوذرز (گودرز) و بیب (گیو) منسوب داشته است(اقبال، 6، 7). این ادّعا درست مینماید زیرا گودرز و گیو شخصیتهایی افسانهای هستند نه تاریخی، واگر هم تاریخی بودهاند بسیار بعید است که نسب یک خاندان غیرمعروف از زمان پیش از اسکندر محفوظ مانده باشد. حتی انتساب ساسانیان به کیانیان یا هخامنشیان مورد تردید و بلکه انکار است. در میان خاندانهای حاکم بر ایران ساسانی نام هفت خاندان یاد شده است که دانسته نیست نیاکانش به شاهان پیش از دورۀ اشکانیان برسد، تا چه رسد به خاندان کماهمیتی مانند نوبخت. اما در این ادّعا جزئی از حقیقت هست و آن اینکه نوبخت نیای این خاندان منجم بوده است و پسر او ابوسهل در معرّفی خود به منصور خلیفه چهار تن از پدران خود را نام برده است. این مطلب میرساند که افراد این خاندان از نوعی «شرافت نَسَبی» برخوردار بودهاند که نام چهار تن از ایشان دست کم به طور پیوسته محفوظ بوده است. چون ابوسهل و پدرش نوبخت هر دو منجّم بودهاند، میتوان حدس زد که اجدادشان نیز به این فن اشتغال داشتهاند و با توجه به اینکه وضع طبقات در دورۀ ساسانی اجازۀ دخول افراد یک طبقه را در طبقۀ دیگر نمیداد، میتوان حدس زد که خاندان نوبخت در زمان ساسانیان از طبقۀ «دبیران» بودهاند و دانشمندان از قبیل ستارهشناسان و ادیبان و شاعران و پزشکان جزو این طبقه به شمار میآمدهاند.
مسعودی در مروج الذّهب ذیل اخبارِ «القاهرباللـه» داستانی از قول محمّد بن علی عبدی خراسانی دربارۀ ویژگیهای هریک از خلفای بنی عباس (پیش از القاهر) آورده است. در این داستان از جملۀ خصایص منصور خلیفۀ دوم عباسی آمده است که او نخستین خلیفهای بود که منجّمان را به خود نزدیک ساخت و به احکام نجوم عمل کرد و نوبخت مجوسیِ منجّم با او بود و به دست او اسلام آورد و او جدّ «این نوبختیان» (در زمان القاهر) بوده است (8/290).
این امر را که نوبخت منجّمِ منصور خلیفه بوده است، منابع دیگر نیز تأیید میکنند. خطیب بغدادی (1/67) گوید: منصور بنیاد بغداد را در ساعتی گذاشت که نوبخت منجّم برای او تعیین کرده بود. ابوریحان بیرونی (ص 270) میگوید: نوبخت اختیار «وقت» (مساعد) را برای بنای بغداد در عهده گرفت. باز خطیب بغدادی (10/54-55) در شرح حال منصور خلیفۀ عباسی حکایتی از ابوسهل بن علی بن نوبخت نقل میکند که به گفتۀ او جدّ ایشان، نوبخت، زرتشتی مذهب بوده و علم نجوم را به نیکوترین وجه میدانسته است. هنگامی که او در زندان اهواز محبوس بوده، منصور خلیفۀ آیندۀ عباسی را دیده بوده که به زندانش میآورند. هیبت و جلالت او بر نوبخت اثر میگذارد. نوبخت نزد او رفته از زادگاه و نسب و نام و کنیهاش میپرسد و به او نوید میدهد که همۀ آن مملکت (خوزستان) و فارس و خراسان و جبال (ناحیۀ ماد) را متصرف خواهد شد. آنگاه نوبخت نوشتهای به این مضمون از منصور دریافت میکند: «به نام خداوند بخشندۀ مهربان. ای نوبخت! اگر خداوند بر مسلمانان گشادی بخشید و بار ستمکاران را از دوش ایشان برداشت و حق را به کسانی که سزاوار آن هستند، بازگردانید، از آنچه از حقّ خدمت تو بر ما بایسته است، غفلت نخواهیم کرد. امضاء: ابوجعفر.» پس از آنکه منصور به خلافت رسید، نوبخت پیش او رفت و نامه را به او نشان داد. منصور گفت: من به یاد تو و به انتظار تو بودم. سپاس خدای را که وعدۀ خود را به جای آورد و گمان را به یقین پیوست و این امر (خلافت) را به اهل آن بازگردانید. نوبخت اسلام آورد و منجّم و مولای منصور گردید.
این ابوسهل بن علی بن نوبخت که راوی این داستان است، همان ابوسهل اسماعیل بن علی بن اسحاق بن ابیسهل بن نوبخت است که ذکر او پس از این خواهد آمد و شرح حالش به تفصیل در کتاب خاندان نوبختی نگاشتۀ عباس اقبال (فصل ششم) آمده است و در تاریخ بغداد و به تبع آن در فرج المهموم ابن طاووس (صص 211-212) نام او به همان صورت مختصر نقل شده است.
طبری در ذکر حوادث سال 145هـ . ق دربارۀ خروج ابراهیم بن عبداللـه بن حسن معروف به قتیل باخَمْری میگوید که نخست یاران ابراهیم سپاه منصور را درهم شکستند و منصور در اندیشۀ پایان کار بود که نیبختِ (نوبخت) منجّم وارد شد و گفت: ای امیرالمؤمنین، تو پیروز خواهی شد و ابراهیم کشته خواهد شد. منصور سخن او را نپذیرفت و نوبخت گفت: مرا پیش خود زندانی کن و اگر چنان نشد که من میگویم مرا بکش. در این میان خبر شکست ابراهیم و فرار او رسید (3/317).
ابوسهل بن نوبخت، معروفترین فرد از آل نوبخت: قفطی در تاریخ الحکماء گوید: ابوسهل بن نوبخت منجّم ایرانی، استاد آگاه به اقتران کواکب و حوادث آن بود و پدرش نوبخت نیز منجّم و ندیم منصور بود. چون نوبخت [در اثر پیری] نتوانست به مصاحبت منصور ادامه دهد، منصور به وی گفت: پسرت را بیاور تا جای تو را بگیرد و او پسرش ابوسهل را به جای خود فرستاد. ابوسهل گوید: چون مرا پیش منصور بردند، گفت: نامت را بگوی. من گفتم: «خرشاذماه طیماذماه مازرباذ خسرو ابهمشاذ». منصور پرسید: این همه نام توست؟ گفتم آری. منصور لبخندی زد و گفت: پدرت کاری نکرده است و تو یکی از این دو امر را برگزین: یا از اینهمه نام که گفتی به طیماذ بسنده کن و یا من تو را کنیهای دهم که به جای نام تو باشد و آن ابوسهل است. من به کنیۀ ابوسهل راضی شدم. پس این کنیه بر او ماند و آن نام باطل شد (ص 409). دربارۀ این روایت باید گفت که نام به آن درازی نمیتواند نام شخص باشد و در میان ایرانیان چنین نام درازی سابقه ندارد. ابوسهل به عادت اعراب، نام خود و اجدادش را گفته است. عربها میان نام پدر میافزودند یعنی با کسرهای در پایان، نام پسر را به نام پدر میافزودند یعنی کسرهای در پایان نام پسر میآوردند و سپس نام پدر را یاد میکردند مانند «مسعودِ سعدِ سلمان». از سوی دیگر در نوشتههای قدیم برای نمایاندن کسرۀ اضافه گاهی حرف «ا» به کار میبردند. در نام دراز مذکور پس از کلمۀ خرشاذ، یا چیزی مانند آن، حرف «ا» به علامت کسره بیانگر اضافۀ نام پسر به پدر بوده است و ظاهراً کلمۀ ماه تحریفی از آن است. پس از آن کلمۀ طیماذ میآید که ظاهراً نام پدر است و بنا به روایت دیگری در رجال نجاشی (ص 290) «طیمارث» است. اگر طیمارث درست باشد، باید گفت که این طیمارث صورت دیگری از کلمۀ طهمورث معروف در کتابهای تاریخ است. در نام یاد شده، میان نام خسرو و بهمشاذ باز حرف «ا» آمده است که علامت کسرۀ اضافه است. بنا به حدس فوق نام خود ابوسهل «خرشاذ» و یا به روایت دیگر «نخرخشاذ» (فرخشاذ) و نام پدر او «طیماذ» یا «طیمارث» (طهمورث) بوده است. اما با اتّفاق همۀ مؤلفان و همۀ منابع بر اینکه نام نیای خاندان که همان نام پدر ابوسهل باشد «نوبخت» بوده است، چه باید کرد؟ میتوان گفت که ظاهر کلمۀ نوبخت نشان میدهد که این کلمه لقب بوده است نه اسم و شاید شغل او که منجم و ستارهشناس و پیشگویی احوال مردم از روی احوال ستارگان بوده است، در این لقب بیتأثیر نبوده و نام اصلی او شاید همان طیماذ یا طیمارث بوده است. ابوسهل بن نوبخت به گفتۀ ابن ندیم از فارسی به عربی ترجمه میکرده و دانش او بر پایۀ کتابهای ایرانی و فارسی بوده است و نیز کتابهای چندی تألیف کرده که نام آنها در «الفهرست» آمده است (ص 333). از جملۀ تألیفات او کتاب النّهمطان یا الیهبطان است که در علم نجوم و موالید بوده است. ابن ندیم مطالبی را از این کتاب دربارۀ تاریخ علم نجوم نقل کرده است (صص 299-301) و منشأ این علم را به ایرانیان در زمان جمشید نسبت داده است و تدوین مجدد آن را که پس از غلبۀ اسکندر و پس از دوران ملوک الطوایف (اشکانیان) انجام گرفته کار اردشیر ساسانی و پسرش شاپور دانسته است و به ویژه سهم انوشروان را در اینباره یادآور گشته و از دانش دوستی او سخن گفته است. ابوسهل تا زمان هارون حیات داشته و به گفتۀ ابن ندیم (ص 333) در «خزانة الحکمة» او کار میکرده است.
از آل نوبخت بزرگانی در سیاست و دین و علم برخاستهاند که از جملۀ آنان است:
یک -) ابوسهل اسماعیل بن علی بن اسحاق بن ابی سهل بن نوبخت،
دو -) ابومحمد حسن بن موسی نوبختی (که کتاب «فرق الشّیعه» منتسب به اوست)،
سه -) ابواسحاق ابراهیم نوبختی مؤلف کتاب «یاقوت» در علم کلام
چهار -) ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی سومین نائب از نوّاب اربعه حضرت صاحب الزمان (روحی فداه) در زمان غیبت صغری.
مآخذ: ابن طاووس، علی بن موسی، فرج المهموم، نجف، 1368ق؛ ابن ندیم، الفهرست، به کوشش رضا تجدّد، تهران، 1350ش؛ اقبال، عباس، خاندان نوبختی، تهران، 1357ش، جمu200d؛ بیرونی، ابوریحان، آثارالباقیه، به کوشش ادوارد زاخائو، لایپزیک، 1923م؛ خطیب بغدادی، احمدبن علی، تاریخ بغداد، بیروت، دارالکتاب؛ طبری، محمّدبن جریر، تاریخ، به کوشش دخویه، لیدن، 1881م؛ قفطی، علی بن یوسف، تاریخ الحکماء، به کوشش ج. لیپرت، لایپزیک، 1903م؛ مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، به کوشش باربیه دومینار، پاریس، 1874م؛ نجاشی، احمدبن علی، رجال، قم، مکتبه الداوری.
عباس زریاب
برچسب:
نویسنده: سید
آلِ اَعْیَن، از خاندانهای رواییِ بنام شیعی از اواخر سدة 1 تا 4ق/7 تا 10م. این خاندان که منسوب به «اعینبنسُنْسُن» است، از نظر زمانی طولانیترین دوران خدمات علمی را در میان دیگر خاندانهای شیعی ویژة خود ساخته است. افراد آل اعین، کوفی و غالباً در شهر کوفه ساکن بودهاند، هرچند بعدها شماری از آنان به نقاط دیگر کوچیدهاند. اینان را در کوفه محلهای خاص، و نیز در آنجا مسجدی بوده که امام جعفر صادق(ع) نیز در آن نماز خوانده است. این محلّه تا 334ق/946م وجود داشته و در این سال بر اثر هجوم قرمطیان بر شیعیان امامی ویران گشته است. خاندان اعین نیز در این تازش آسیب فراوان دیدهاند ٠ابوغالب زراری، مقدمة مصحح، ص «د»).
افراد این خاندان از روزگار علیبنحسین(ع) (38-94ق/658-712م) به دوستی با خاندان پیامبر شناخته شدهاند و برخی از اینان که محضر آن امام را درک کردهاند، به تبحّر در کلام، فقه، حدیث و دیگر شاخههای علمی آن روزگار نام آور گشتهاند. پس از آن نوادگان و اخلاف اعین مصاحبت دیگر امامان را برگزیده و گروهی از آنان به مقامات بلند علمی و دینی نایل آمدهاند. ابوغالب زراری، که خود از این خاندان است، آل اعین را حدود 60 نفر دانسته و چنین شناسانده است: ما از خاندانی هستیم که خداوند بر آن منّت نهاد و به دین خود مشرّف ساخت و از آغاز تا زمانی که شیعه در بلاها و گرفتاریها افتاد، ما را به مصاحبت اولیای خویش مختص فرمود (صص 12، 18).
چهرههای مشهور این خاندان عبارتند از:
1. اَعْیَنبنسُنْسُن شیبانی: اعین یعنی گشاده چشم. پدر وی سنسن یا سنبس، راهبی مسیحی در یکی از بلاد روم بود. خود او را که به بردگی گرفتار شده بود، مردی از بنبشیبان کوفع در شهر حلب خریداری کرد و به کوفه آورد. او سپس مسلمان شد و خواجة وی به تربیت اخلاقی و آموزش علمیاش همت گماشت. او پس از چندی حافظ قران شد و در ادبیّات مهارتی یافت و از نشر پرهیزگاری و پاکی اخلاقی نیز مقام بلندی کسب کرد. خواجه او را آزاد کرد، ولی از وی خواست عضویّت بنبشیبان را بپذیرد، امّا او نپذیرفت، با اینهمه، او و خاندانش به «کوفی شیبانی» شهرت یافتند. برخی گفتهاند که اعین ایرانی بوده و با علیبنابی طالب(ع) دیدار کرده و بر دست او مسلمان گشته و پس از آن از یاران وی شده است (امین، 2/101)، ولی رجال شناسان عموماً چنین نظری را تأیید نمیکنند. آنچه قطعی مینماید این است که اعین و خاندان او، تا آنجا که افراد آن شناخته شدهاند، جز تنی چند، شیعه بودهاند و بسیاری به دوستی و طرفداری از علی(ع) و دیگر امامان شهرهاند.
2. زُرارشهبناعین شَیبانی: (د 150ق/767م)، محدّث، فقیه، متکلّم، ادیب و نویسندة امامی. او از مشهورترین راویان شیعی و از برجستهترین شاگردان امام صادق(ع) است، با اینهمه، احوال زندگی او چندان روشن نیست. او در علم کلام، جدل و استدلال بسیار توانا بود و غالباً در مقام بحث بر مخالفان خود چیره میشد؛ از اینرو بسیار مورد توجه امام صادق(ع) و شیعیان بود. او از شاگردان امام محمّد باقر(ع) (57-114ق/676-732م) بوده و از او روایات بسیاری نقل کرده است. برخی از رجال شناسان زراره را غیر موثّق دانستهاند و برخی روایات نیز در نکوهش وی وارد شده است که به قولی شمار آنها به 20 میرسد (بهبهانی، 142)؛ اما باتوجه به جایگاه روشن و مهم زراره نزد امام پنجم و ششم و روایات بسیاری که از سوی آن دو امام و امامان در مدح و تأیید او وارد شده است و حتی او را راستگوترین فرد زمانش دانستهاند (طوسی، 141)، تردیدی در ایمان، دانش، اخلاص، امانت و فقاهت وی باقی نمیماند. نقش زراره در گسترش و احیای معارف اهل بیت تا آنجاست که امام صادق(ع) گفت: خدای زراره را بیامرزد، که اگر وی و همگنان او نبودند، سخنان پدرم از میان رفته بود (ابوغالب زراری، مقدمة مصحح، ص «د»). در حدیث دیگر، امام صادق(ع) آشکارا او را از بهشتیان دانسته است (موسوی اصفهانی، 1/305). باز از آن امام روایت شده است که گفت: 4 تن نزد من محبوب ترند: بُرَیدبنمعاویة بَجَلی، محمدبنمسلم، ابوبصیر و زراره (طوسی، 142). رجال شناسان عموماً روایات ذمّ زراره را ضعیف و یا ناشی از شرایط خاص سیاسی و ثقیّه دانستهاند (همانجا). مسألة دیگری که نزد محقبقان شیعی مورد گفت و گوست، انکار یا تردید او در امر امامت موسیبنجعفر(ع) (128-183ق/745-799م) است (امین، 7/53). هرچند این نسبت کاملاً محرز نیست، امّا اگر چنین تردیدی نیز در زراره پیدا شده باشد، باتوجه به تأییدات امامان و شیعیان بعدی از زراره، جای شک باقی نمیماند که سرانجام او به امامت امام موسی(ع) گردن نهاده است.
گفتهاند که زراره دارای تألیفاتی است، اما جز یک کتاب با عنوان الاستطاعه والجبر والعهود (طوسی، 143) از او یاد نشده است. ابنبابویه قمی (329ق/941م) گوید که آن کتاب را دیده است ٠نامة دانشوران، 9/83).
برخی ادعا کردهاند که زراره 90 سال زیسته است (همو، 9/89). این احتمال دور نمینماید، چه برخی او را از اصحاب امام علیبنحسین(ع) نیز دانستهاند (ابوغالب، زراری، 3). زراره را 7 فرزند با نامهای: رومی، یحیی، عبدالله، حسن، حسین، محمد و عُبید بوده که از راویان شیعی و غالباً از شاگردان امام صادق(ع) و امام کاظم(ع) بودهاند و از آنان روایت کردهاند. در این میان عبید از اعتبار و شهرت بیشتری برخوردار است؛ چنانکه او را «موثَّق» شمردهاند. او در کوفه میزیست و از چنان اعتباری برخوردار بود که شیعیان کوفه او را به هنگام نیاز برای ملاقات با امام صادق(ع) و پرسش از آن حضرت به مدینه میفرستادند (همو، 5).
3. حُمْران (ابوجمزه)بناعین، فقیه، محدّث، نحوی، ادیب و لغت دان. او از شاگردان امام باقر(ع) و امام صادق(ع) بوده و از آن دو روایات بسیاری نقل کرده است و کسان بسیاری از او روایت کردهاند. هرچند برخی از رجال شناسان اهل سنّت، به دلیل شیعی بودن حمران، وثاقت او را تأیید نکردهاند، اما رجال شناسان شیعی عموماً او را موثّق و مورد اعتماد دانستهاند و حتی برخی او را از زراره نیز موثقتر دانستهاند (امین، 6/234). حمران علم نحو را از ابوالاسود دُوَّلی اموخته است. هرچند تاریخ مرگ او دانسته نیست، اما قطعی است که او پیش از امام صادق(ع) درگذشته است (ابوغالب زراری، 4). حمران دارای فرزندانی چند بوده است با نامهای: عقبه، حمزه و محمد. اینان از اصحاب امام باقر(ع) و امام صادق(ع) و از راویان موثق بودهاند و از آن دو روایات بسیار نقل کردهاند.
4. بُکَیر (ابوجَهْم)بناعین، فقیه و محدّث. او از راویان موثَّق و از یاران امام پنجم و امام ششم به شمار آمده و روایات بسیاری از آن دو نقل کرده است، اما به رغم شهرت بسیارش، چیزی بیش از این از احوال او دانسته نیست. بکیر پیش از وفات امام صادق(ع) درگذشته است. وی 6 پسر داشته که عبارتند از عمر، جهم، زید، عبدالله، عبدالحمید و عبدالاعلی. افراد یاد شده از عالمان و محدبثان، و از اصحاب امام صادق(ع) به مار آمدهاند. عبدالله، با اینکه از فقیهان صاحب نظر دانسته شده، فطحی مذهب به شمار آمده است (همو، 4، 6).
5. احمدبنمحمد، معروف به ابوغالب زراری (285-368ق/898-978م)، فقیه، محدّث، متکلم، ادیب و شاعر. او از عالمان و محدّثان بنام آل اعین و آخرین فرد مشهورِ این خاندان است. وی در کوفه زاده شد. پنج ساله بود که پدرش درگذشت. پس از آن جدبش محمدبنسلیمان تربیت او را به عهده گرفت. او پس از فراگیری علوم ابتدایی، دانشهای مختلف را در سطوح عالی نزد عالمان بنام روزگارش آموخت و از تربیت اخلاقی و معنوی آنان بهره برد. در 11 سالگی حدیث را فرا گرفت. در 300ق/912م جدّش درگذشت و پس از آن، او که کمتر از 20 سال داشت، ازدواج کرد. پس از مدتی دارای فرزندی شد که درگذشت. سپس میان وی و همسرش ناسازگاری پدید آمد و آهنگ بغداد کرد و از طریق حسینبنروح، نایب خاصّ امام غایت(ع) (ز 255ق/868م)، از او یاری خواست و او پیام داد که به زودی اختلاف میان وی و همسرش زدوده خواهد شد، و چنین شد. در روزگار او قرمطیان به کوفه هجوم بردند و محلّة آل اعین را ویران کردند. در 350ق/961م به زیارت کعبه توفیق یافت؛ مدتی در آنجا زیست و به عبادت گذراند. او در 356ق/967م رسالهفیآل اعین را نوشت و در آن احوال خاندانش را، از آغاز تا انجام، به ایجاز و با ذکر مشایخ روایی و طرق روایات خود گرد آورد و آن را به نوهاش محمدبنعبدالله اهدا کرد، بدین امید که او خاندان فروپاشیدهاش را به یاد آورد و استمرار حدیث را در سلسلة راویان آل اعین ممکن سازد. در 367ق/977م از مکه بازگشت و یک سال پس از آن درگذشت و در کوفه به خاک سپرده شد. ابوغالب از نسل بکیربناعین بوده، از اینرو نیاکان او به بکیری شهرت داشتهاند، اما از روزگار امام علیبنمحمد(ع) (212-254ق/829-868م) به «زراری» شهرت یافتهاند. این شهرت، چنانکه خود او گفته، از زمان جدش سلیمانبنحسن پدید آمده است. دلیل این تغییر عنوان را دو چیز دانستهاند: یکی اینکه مادر حسنبنجهمبنبکیر، نیای بزرگ ابوغالب، دختر عبیدبنزراره بوده است؛ دیگر اینکه امام عسکری(ع)، احتمالاً به دلیل شرایط و ملاحظات سیاسی، سلیمان فرزند حسن را زراری نامیده است (زراری، 11؛ ابطحی، 3/335).
ابوغالب که خود از راویان موثّق و کثیرالرّوایه شمرده شده است، از کسان بسیاری حدیث نقل کرده است. او بنامترین این مشایخ را در رسالة خود ذکر کرده است. نام این افراد بدین شرح است: احمدبنادریس اشعری (د 306ق/918م)، احمدبنمحمّدبنسعیدبنعقبه (د 333ق/944م)، احمدبنمحمد عاصمی بغدادی. احمدبنمحمّد رباح واقفی، جعفربنمحمدبنمالک فزاری بزّاز، جعفربنمحمدبنلاحق شیبانی، حمیدبنزیاد نینوایی (د 310ق/922م)، عبداللهبنجعفر حِمُیَری، ابوطالب عبیداللهبنابی زید انباری، علیبنحسین سعدآبادی، ابوالحسن علیبنسلیمان (عموی پدرش)، علیبنسلیمانبنمبارک قمی، علیبنمحمدبنعیسیبنزیاد تُستری، عمربنفضل ورّاق طبری، محمدبناحمدبنداوود (د 378ق/988م)، ابوعبدالله محمد ابنابراهیمبنجعفر کاتب نعمانی، محمدبنحسنبنعلیبنمهریار اهوازی، محمدبنسلیمانبنحسن (د 300ق/912م) (جد ابوغالب)، محمدبنمحمدمعادی، محمدبنیعقوب کلینی (د 329ق/940م) و ابنمُغَیره (ابوغالب زراری، 38-107). اما کسانی که از ابوغالب روایت کردهاند اینانند: شیخمفید (د 413ق/1022م)، ابوعبدالله حسینبنعبیدالله غضایری (د 411ق/1020م)، ابوالعباس احمدبنعلیبننوح سیرافی، ابنعبدون (د 423ق/1031م)، ابوطالببنغرور، ابوعبدالله احمدبنمحمدبنعیاش جوهر (د 401ق/1010م) و ابوالفرج محمدبنمظفر (همو، مقدمة مصحح، ص، «د»، «ل»). افراد یاد شده، از مشایخ حدیث شیخطوسی (385-460ق/995-1067م) و احمدبنعلیبناحمد نجاشی (450-528ق/1058-1123م) هستند. ابوغالب دارای تألیفاتی نیز بوده است که چنین از آنها یاد شده است: کتاب تاریخ که به گفتة شیخطوسی و نجاشی ناتمام است؛ کتاب افضال، کتاب مناسک حج (بزرگ و کوچک)؛ کتاب دعاهای سفر؛ گزیدهای از کتاب بصائرالدّرجات تألیف سعدبنعبیدالله یا اخبار علیبنسلیمان قمی؛ اخبار در روزه؛ اخبار در ظهور؛ خطبهای از پیامبر در روز غدیر؛ خطبههای امیرالمؤمنین(ع)؛ مجموعهای از اخبار پراکنده؛ مجموعهای از دعاها و رسالهٌفیآل اعین از این اثار، جز رسالة آل اعین که به کوشش محمدعلی موحد موسوی اصفهانی در 1399ق/1978م در اصفهان چاپ شده است، چیزی در دست نیست.
مآخذ: ابطحی، محمدعلی، تهذیبالمقال، نجف، مطبعهالآداب، 1390ق؛ ابنندیم، محمدابناسحاق، الفهرست، بیروت، دارالمعرفه، 1398ق، ص 309؛ ابوغالب زراری، احمد، رسالهفیآل اعین، به کوشش محمدعلی موسوی ابطحی، اصفهان، 1399ق، جمـ ؛ اردبیلی، محمدبنعلی، جامعالرواه، بیروت، دارالاضواء، 1403ق، ج 1، جمـ ؛ افندی اصفهانی، عبدالله، ریاضالعلماء، به کوشش احمد حسینی و محمود مرعشی، قم، مطبعهالخیام، 1401ق، ص 62؛ امین، محسن، اعیانالشیعه، بیرون، دارالتعارف، 1403ق، 6/235، 7/46، 390، 955؛ بحرالعلوم محمدمهدی، رجال، تهران، مکتبة الصادق، 1363ش، 1/222-257؛ بهبهانی، محمدباقر، تعلیقات علیمنهجالمقال، 1306ق، صص 71-72، 97، 99، 112، 124، 125، 143-148، 187، 189، 200، 203، 215، 216، 266؛ حلی، حسنبنعلی، کتابالرجال، به کوشش جلالالدین محدث، دانشگاه تهران، 1342ش، جمـ ؛ خویی، ابوالقاسم، معجم رجالالحدیث، بیروت، 1403ق، 3/253، 359-362، 6/255-262، 9/147-149، 254-255، 260-261، 310-312، 10/113-114، 11/14-17، 13/181، 14/155-156، 15/113؛ طوسی، محمدبنحسن، الفهرست، به کوشش محمود رامیار، دانشگاه مشهد، 1351ش؛ قمی، عباس، فوائدالرضویّه، تهران، 1327ش، صص 31-32؛ موسوی اصفهانی، آقا حسین، ثقاتالرواه، نجف مطبعهالاداب، 1387ق، صص 304-332؛ نامة دانشوران، قم، دارالفکر.
بخش معارف
برچسب:
نویسنده: سید